خیال تو








عاشقانه و عرفانه
در گذر گاه زمان خیمه شب بازی دهر
با همه تلخی و شیرینی خود میگذرد
عشقها می میرند
رنگها رنگ دگر می گیرند
و فقط خاطره هاست
که چه شیرین و چه تلخ دست ناخورده به جا می ماند
شبای رفتن تو شبای بی ستارست
ببین که خاطراتم بی تو چه پاره پارست
با هر نفس تو سینه بغض تو تو گلومه
با هر کی هر جا باشی عکس تو رو به رومه
آخ که چقدر تنگه دلم برای اون شبامون
کاشکی که اون عشق بشینه دوباره تو دلامون
چی میشه برگردی بازم به روزای گذشته
هوای پاییزی چرا تو عشقه ما نشسته
سپردی عهدمونو به دست باد و بارون
منو زدی به طوفان خودت گرفتی آروم
قهره تو راهمو بسته غم دلمو شکسته
تو این صدای بسته یاد تو پینه بسته...

تو به دیار من آمدی
سکوت جانم به هم زدی
شیشهء غم به تلنگری زدی شکست
چو نغمه ای بیش و کم زدی
به دل ریشم تو چنگ زدی
روشنی چشمون تو به دل نشست
هوای من شد هوای تو
صدای من شد صدای تو
تپیدن قلب به خاطرت
کشیدن درد برای تو
ای گل یاس سپید من
ای طلوع خورشید من
عطر تن تو به جان من چه خوش نشست
ای تو هم گریهء دلپذیر
ای تو صفای دل اسیر
بی تو ای آیت زندگی دلم شکست
اگه نفس بود برای تو
غم هوس بود برای من
اگه عزیز بود برای تو
حرف و حدیث بود برای من

اگه تو شبای سردت ... با خودت تنها می شینی من برات می خونم از عشق ... تا که فردا رو ببینی اگه هم صدای اشکی ... واسه آرزوی بر باد من برات می خونم ای گل ... نوبهارو نبر از یاد همه دلخوشیم بر اینِ ... که تو یادت موندگارم گرچه عمریِ تو این دشت ... یه خزون بی بهارم 
انتظار واژه ی غریبی است ...
واژه ای که روزها یا شایدم ماههاست
که با آن خو گرفته ام.
که چه سخت است انتظار ..
هرصبح طلوعی دیگراست برانتظارهای فرداهای من! 
خواهم ماند تنها در انتظار تو
چرا نوشتم در برگ تنهاییم برای تو، نمیدانم؟
شاید روزی بخوانند بر تو، عشق مرا
می دانم روزی خواهی آمد، می دانم
گریان نمی مانم، خندانم!
برای ورودت ای عشق
وقتی که به یادت می افتم،
به یاد خاطراتت...نامه هایت را مرور می کنم،
یک بار...نه...بلکه صد بار
وجودم را سراسر عشق فرا می گیرد